مشکل دارم
استرس
سر درد
نمیره بیناموس
سردرد شدید
خوابیدم خوب نشد خودمو سرگرم کردم خوب نشد
دیگه بهش عادت کردم
شده یکی از دوستام وقتایی که نمیاد نگران میشم
مثل این میمونه که وابستش باشم
من نباید آنچنان فشاری روم باشه
نمیدونم اصن چرا انقد وجود داره
حالا که جدیدا مغزم مشغول کارهای دیگس
همش به ترس هام فکر میکنم
نکنه نتونم ادامه بدم
هربار هم این دوست عزیزم هستش
هی با خودم میگم نکنه نتونم برسم بهش
نکنه نتونم آدم خوبی بشم و اون میرسه
میرسه تا منو از اون فکر بیاره بیرون ولی به چه قیمتی؟
اگر منو دوست داری چرا باعث میشی دردم بیاد عزیزم؟ حداقل تو هستی
همه گذاشتن رفتن
حقیقتا روم نمیشه با خانواده حرف بزنم
چون بنظرم اونا فشار های عجیب تر از اینا روشونه
نمیتونن به چسناله های یه بچه فسقلی گوش بدن
درد و دل کردن با بقیه آدم ها رو هم که بذار کنار
اونا که از منم بدحال ترن
دیگه میخوام فحش بدم نمیشه
حوصله فحش دادنم ندارم
اگر اینهمه بدوام دست آخر بمیرم چی
فقط رفتم؟
آخر سر چی بود که دستمو بگیره؟
نمیدونم!
آقا من رفتم نماز بای بای!
اونایی هم که دلشون از من پاک تره من یجایی گیرم یه دعایی هم خواهشا بکنین کارم راه بیوفته لطفا!
مرسی
خداحافظ.
من خیلی قالب وبلاگت رو دوست دارم حتما سیستم رو میخری